X
تبلیغات
عاشقی و تنهایی
سلام به همه شما دوستان عزیز که به این سایت آمده اید و دیدین می کنید ....


از شما کمال سپاس را دارم  



مدیریت سایت : عاشق تنها 2001




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 10:50  توسط عاشق تنها2001  | 
سلاممممم همگی من عاشق تنها2001  دوباره برگشتم  خسته نباشید به همهی شما ها گلای عزیز

یه مطلب دوست دارم هر کی می خواد توی بخش نویسندگان وبلاگم باشه و مطلب به نام خودش به ثبت برسونه

برام یه نظر بگذاره و آدرس ایمیل تا رمز عبور رو بهش بگم .... ( البته هر نام کاربری که دوس داشتین )

البته بخش خاطرات شما که در بخش مطالب به اسمتون ثبت میشه سر جاشه .

مدیریت وبلاگ :  عاشق تنها2001


+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 18:40  توسط عاشق تنها2001  | 
من عاشق تنها2001  مدیریت سایت سلامتی نسبی خود را به دست آورده با تقدیر و تشکر از همه شما


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 13:45  توسط عاشق تنها2001  | 
من برادرشم اون تو کماست براش دعا کنید خوب شه


ممنونم من برادرشم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1392ساعت 19:40  توسط عاشق تنها2001  | 
نویسنده : هدیه

مدتهاست،
منتظر یک اتفاق غیره منتظره مانده ام...
اتفاقی که مرا اندکی حیرت زده کند اما،
هیچ خبری نیست...
هیچ اتفاقی دَر خانه ام را نمیزند....
رسوا شده ایم از دست این چشم انتظاری ها...

ممنونم : هدیه جان


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 10:33  توسط عاشق تنها2001  | 
سلام به همه من در بیمارستان بودم و نتوانستم مطالب را به روز کنم از این پس بروز می کنم


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 19:42  توسط عاشق تنها2001  | 
بل


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 20:24  توسط عاشق تنها2001  | 
نویسنده : هدیه 

توی تاریکی قلبت، یه دریچه وا نکردی

خودتو گرفتی ازمن، امروز و فردا نکردی

فردای دنیای من بود، دیوونه بازی های تو

میدونم به شوخی گفتی: تو دل من جا نکردی!

من مث یه موش کورم، توی تاریکی گرفتار

گوشه ی قلب تو بودم، تو منو پیدا نکردی؟؟

پاشو عاشقت نشستم، تا بمونی منم هستم

باز نگو نمیشه/ سخته/ مگه تو دعا نکردی:

حالا که أَمَّن يُجِيبی، واسه ی زخمای کاری

خدا جون اگه نباشه، دردمو دوا نکردی..

این روزا بدجوی سرده، خورشید چشماتو میخوام

میدونم دلت گرفته، چون منو رها نکردی...

این ترانه ناتمومه، اگه دستاتو نگیرم/..

اگه خوندی و دوباره، اسممو صدا نکردی

متشکرم از شما هدیه جان ......


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 12:0  توسط عاشق تنها2001  | 
نویسنده : ناشناس

میخواستم یک چیزی بنویسم، اما به به ذهنم رسید عینهو میشود نوشته های پیمان مقدم توی ستون طنز سیاسی اعتماد.

همانی که مدام توی خواب کابوس شخصیتهای سیاسی و وجنات و سکناتشان را میبیند و کاریکاتورشان را برایمان ترسیم میکند، تا لبخند تلخی بزنیم و منتظر توپ و تشرهای اقتدارمأبانه عموجانش بنشینیم که دنیایش از زمین تا عرش اعلی با ما توفیر دارد و نه او ما را میفهمد و نه ما او را.

آدمی که پیمان مقدم برایم میکشد دربه در است و منتظر، آدمی که فقط میبیند و گاهی از سر گوشه و کنایه هم که شده چیزی از خودش پس میدهد که از سر خالی نبودن عریضه هم که شده لااقل واکنشی انفعالی نشان داده باشد. آدمی که هیچ قدرتی ندارد و سرتاپایش ذلیل است. شخصیتی که ما حتی اسمش را هم نمیدانیم، فقط ساخته پیمان مقدم است و ما مینشینیم و شرح حالش را میخوانیم و لبخندی میزنیم و او را به حال خاک بر سری خودش ول میکنیم.

این آدم عجب بی دست و پاست، عجب محجوبِ بی عرضه ای است، آنقدر بی دست و پا زوار در رفته است که حتی دلمان هم برایش نمیسوزد. آدمی که کابوس مبیبند و فقط همین... کابوس همه آنچه در روز شنیده و بعد در به در تر از آنچه در دنیای بیداری بوده ، فقط مستأصل مینشیند... آدمی که پیمان مقدم برای من کشیده اینگونه است. هرچند که سبکش شیرین باشد، هرچند که زبانش کنایه آمیز باشد، هرچند که پیمان مقدم برایمان فقط طنز بنویسد ،هرچند که درد دل ما را بنویسد، هرچند که دغدغه های ما را نقش بزند، اما من دلم خون است از این آدم  چلمنگی که عرضه جواب دادن هم ندارد، آدمی که مچاله شده است در دستان اقتدارطلب خان عمویی که فقط بد و بیراه گفتن بلد است و هیچ ... 

کاش پیمان مقدم برایم شخصیت دیگری کنار این چلمنگ همیشگی اش میگذاشت که نعره کشیدن هم بلد باشد، که به جز به موش مردگی زدن خودش- به قول عموجان- و اینکه مدام بگوید ما که سرمان به کار خودمان گرم است، تو دهنی زدن را هم یاد بگیرد ...  که اینقدر نظاره گر نباشد، که یاد بگیرد سرش را بالا ببرد و حرفش را بزند، نه از قول باهنر، که از زبان خودش بگوید. کاش پیمان مقدم از زبان آدم دیگری برایمان مینوشت...


ممنونم از تو ناشناس جان . 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:48  توسط عاشق تنها2001  | 
نویسنده : ناشناس

حالا که آمده اي،

من هم همين را مي گويم:

ميان من و تو فاصله اي نيست،

ميان من و تو تنها پرنده اي ست

که دو آشيانه دارد.



حالا که آمده اي،

قبول کن؛

جاده ها به جايي نمي رسند!

اين بار از مسير رودخانه مي رويم.


حالا که آمده اي،

من هم موافقم؛

در امتحان بعدي،

ورقه هايمان را سفيد مي دهيم.

سفيدِ سفيد

مثل برف.


حالا که آمده اي،

دوباره اين سوال را از هم مي پرسيم:

مگر ما براي ماهي ها چکار کرده ايم

که اين همه قلاب مي اندازيم

در آب ؟


حالا که آمده اي،

مي گويم چه ماجراي قشنگي است؛

کبوتر ها دانه هايشان را در زمين مي خورند و

امتحانشان را در آسمان پس ميدهند.


حالا که آمده اي،

هردو همين حرف را مي زنيم:

مرزها را ما نکشيده ايم،

ما فقط براي سربازان گريه کرده ايم!

.


حالا که آمده اي

کنارم بنشين،

بخند.

ديگر براي پير شدن فرصتي نيست! 


متشکرم از شما ناشناس



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:46  توسط عاشق تنها2001  | 
نویسنده : ناشناس

آیا هرگز به " کجا " فکر کرده ای؟

 

کشتی ها از مقصد خود آگاهند !

ماهی ها و سیکای پرستوها نیز ...

ولی ما،

دست و پا میزنیم در آب

بی غرق شدن،

رخت سفر میپوشیم

بی سفر رفتن،

نامه مینویسیم

بی آنکه پستشان کنیم!

 

برای هر پروازی بلیط رزرو میکنیم

اما در فرودگاه باقی میمانیم!

تو و من ،

ترسوترین مسافران تاریخیم !

 

از شعرهای نزار قبانی است، در کتابی به نام "باران یعنی تو برمی گردی" . از وقتی این کتاب را خواندم، انگار که نگاهم به باران هم عوض شده باشد، همیشه فکر میکردم آدمها میروند و باران میاید، و حالا بیشتر فکر میکنم باران که بیاید، برمیگردند. پاییز که بیاید باران هم میاید و باران یعنی ....


متشکرم از شما 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:42  توسط عاشق تنها2001  | 
دلنوشته ای از : ناشناس

انگار که دارم وسط یکی از صحنه های اکشن یک کمدی صامت، بین و دست و پای بازیگران لول میخورم. یکی هم آن طرف صحنه ژانگولر بازیش گل کرده و توپ هوا میکند. در همین حین صدای محمد اصفهانی میپیچد که "کفشهای لنگه به لنگه" را میخواند و الی آخر و من هم مات و متحیر مانده ام و دارم سعی میکنم خودم را از وسط صحنه بیرون بکشم.

اینها را گفتم که فقط تاکید کرده باشم، گاهی یکهویی نگاه میکنی ، میبینی در جایی به اشتباه گیر کرده ای و آنوقت حتی اگر یک کمدی درخشان اوایل قرن بیستمی هم باشد، دست آخر - داستان تو لااقل - تراژدی مضحکی از آب در میاید.

...

نه اینکه بعد از ۵ سال نتوانم جای خودم را تشخیص بدهم و یا اینکه در این راهی که دارم میروم، فکر کنم موفق نیستم  - که حتی اگر آدم بدبینی هم باشم، شواهد خلاف آن کم نیستند- یا نه اینکه فکر کنم اگر در موقعیت دیگری میبودم بهتر از این از آب در میامدم، یا فی المثل وضعیت بهتری انتظارم را میکشید...

نه ، اساساً هیچکدام از اینها نیست. وقتی خط کش بر میدارم و وزنه میگذارم کنارش، سانت میزنم و ترازو میکشم، میبینم همه چیز هم خیلی بوده و میزانِ میزان... . در واقع همه شواهد و مدارک حاکی از اثبات همین فرضیه است.

ولی ته دلم این را نمیگوید، ته دلم نمیگوید حالا همان چیزی هستم که میخواستم باشم. همانی که همیشه آرزویش را داشته ام، که حاضر بودم برای آنطور شدن خیلی کارها بکنم... نه اینکه درست و غلطی در کار باشد یا بخواهم آنرا به این مسئله تزریق کنم، اساساً حالا هیچکدام از آنها مطرح نیست. چون فکر میکنم برای قضایایی از این دست خوبی و بدی خیلی هم جواب نمیدهد.

تا آنجا که به یاد میاورم فقط یکبار در زندگیم عملگرا بودم یا واقعگرا یا چیزی شبیه به آن. تا قبل از آن، فقط کاری را میکردم که به نظرم درست میامد- فارغ از هر نوع نتیجه گرایی- فقط میخواستم کاری را بکنم که باید میکردم. تنها همان یکبار بود که تزارو برداشتم و گرم به گرم وزن کردم، میلیمتر به میلیمتر سنجیدم و دست آخر کاری را کردم که میدانستم نباید بکنم، میدانستم که به روحیه من نمیخورد، میدانستم که نباید قبول میکردم و کردم. به خودم گفتم مگر قرار است چه بشود. به خودم گفتم خیلی ها برای داشتن این جور موقعیت ها سر و دست میشکستند، حالا درست است که من آنرا نخواسته ام و از آسمان برایم افتاده به نحوی و  آنرا هم نمیخوام، ولی نباید به این شکل از دستش بدهم. باید آنرا دو دستی بچسبم ول هم نکنم. شاید هم میترسیدم که دیگران سرزنشم کنند، که سربار کسی باشم و این جور منطقیجات گری ها.

به هر حال آن موقع دلایل خودم را داشتم، مثل همه ماهایی که وقتی پا روی علایقمان میگذاریم، هزار و یک دلیل منطقی توی ذهنمان میاوریم، که اگر کاری را که دوست دارم انجام یدهم، روزگارم سیاه شده بعدا و دو سال دیگر فلان میشود و ۵ سال دیگر حال و روز خودم و دیگران این خواهد شد و ... و خلاصه هزارتا دلیل منطقی همیشه وجود دارد تا از چیزهایی که دوستشان داریم دست بکشیم. و من فقط تسلیم منطق نداشته و صد من یک پشیز خودم و اطرافیانم شدم.

حالا میدانم که فقط کافی است سر یک دو راهی بایستی و راهی را که نباید بروی انتخاب کنی، وقتی راه و افتادی و رفتی ناخوادگاه تمام انتخابها و تصمیمات دیگرت هم اشتباه از آب درمیاید، مثل باتلاقی میشود که هرچه در آن دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی، و به جرأت میتوانم بگویم که هر تصمیمی از آن تاریخ به بعد برای زندگیم گرفتم، اشتباه محض بود.

و حالا که به همه آن چیزهایی که منطقم میبافت رسیده ام، میبینم خیلی ضرر کرده ام، میبینم هیچکدام از اینها چیزی نبوده اند که من خواسته باشم. چیزی که جوابگوی آرزوهای به ظاهر احمقانه ام باشد؛ خواسته های غیر منطقی، فکر بدون پشتوانه و انگیزه های به ظاهر پوچ و بی عاقبت. و باید تا آخر عمر با نتایج منطقی زندگیت بسازی.

دلم میخواهد این مسیر اشتباه را به عقب برگردم، و از نو شروع کنم. از یک جای دیگر، از یک نقطه دیگر و از نو تصمیم بگیرم، و این بار اگر تصمیمی گرفتم با معیارهای خودم باشد، با منطق بی منطقی خودم، با آرزوهای خودم و فقط همین. و آنوقت البته کسی چه میداند شاید دوباره راه را اشتباه رفتم،


متشکرم از شما ناشناس


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 14:6  توسط عاشق تنها2001  | 

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]